على اصغر ظهيرى

82

قصص الحسين (ع) (فارسى)

حال بود كه صداى عباس عليه السل بر خاست كه اى برادر ! برادرت را درياب . امام عليه السل با عجله بر بالين برادر شتافت و چون او را به آن حال ديد فرياد زد : الان انْكَسَرَ ظَهْرى وَ قَلَّتْ حيلَتى ، الآن كمرم شكست و تدبير و چاره‌ام از هم گسست . « 1 » تير سه شعبه‌اى به امام عليه السلام امام حسين عليه السل پس از آنكه خود وارد صحنه جنگ شد و گروهى را به هلاكت رساند ، ايستاد تا لحظه‌اى استراحت نمايد . هواى گرمى بر منطقه حاكم بود و تشنگى امام عليه السل را آزار مىداد . همين كه ايستاد تا لحظه‌اى استراحت كند ، ظالمى سنگى بر پيشانى مباركش زد ، پس امام عليه السل لباس خود را گرفت تا خون از صورت خود پاك كند ، ناگهان تيرى سه شعبه و مسمومى بر سينهء مباركش نشست . امام عليه السل در آن لحظه فرمود : « بسم اللَّه و بالله و على ملة رسول اللَّه » و سر بسوى آسمان برداشت و فرمود : خدايا ! تو مىدانى اينان كسى را مىكشند كه جز فرزند پيامبر تو نيست ، سپس تير را از پشت بيرون كشيد و يكباره خون سرازير شد .

--> ( 1 ) - منتهى آلامال ، ص 437 .